دیشب بادوستم رفته بودم رستوران...روبه رو تخت ما یه دختر وپسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد! معلوم بودپسره عاشقه دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرم انداختم پایین... دفعه بعد تحریک شدم بانگاه بازی کردیم،خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم!! با نگاهش قبول کرد،بلندشدن،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت براش نوشته بودم...خیییییلی پستی...
پارسال باهاش زیر بارون راه میرفتم... امسال راه رفتن اونو با یکی دیگه زیر بارون دیدم... اشکام جاری شد... شاید بارون پارسال اشکای یکی دیگه بود..
بودن با کسی دوستش نداری و نبودن با کسی که دوستش داری رنج است... پس اگر همچون خود نیافتی مثل خدا تنها باش..
تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشانم را می کشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتار خواهشی جانسوز از خدا راه چاره می جویم پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گویم آه..هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست هرچه گفتم دروغ بود،دروغ |
| شعر زیبا از فریدون مشیری،این شعرو دوستم حسنا آخر کتاب ادبیاتم واسم نوشته،دیگه نمی دونم درسته یا اشتباه!!! ادامه مطلب... |