سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
پاتوق

پاتوق

   1   2      >

دیشب بادوستم رفته بودم رستوران...روبه رو تخت ما یه دختر وپسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد! معلوم بودپسره عاشقه دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرم انداختم پایین... دفعه بعد تحریک شدم بانگاه بازی کردیم،خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم!! با نگاهش قبول کرد،بلندشدن،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت براش نوشته بودم...خیییییلی پستی...


ارسال شده در توسط sana

پارسال باهاش زیر بارون راه میرفتم... امسال راه رفتن اونو با یکی دیگه زیر بارون دیدم... اشکام جاری شد... شاید بارون پارسال اشکای یکی دیگه بود..


ارسال شده در توسط sana

بودن با کسی دوستش نداری و نبودن با کسی که دوستش داری رنج است... پس اگر همچون خود نیافتی مثل خدا تنها باش..


ارسال شده در توسط sana

 تا نهان سازم از تو بار دگر


راز این خاطر پریشانم را


می کشم بر نگاه ناز آلود


نرم و سنگین حجاب مژگان را


دل گرفتار خواهشی جانسوز


از خدا راه چاره می جویم


پارسا وار در برابر تو


سخن از زهد و توبه می گویم


آه..هرگز گمان مبر که دلم


با زبانم رفیق و همراهست


هرچه گفتم دروغ بود،دروغ


ادامه مطلب...


ارسال شده در توسط sana
شعر زیبا از فریدون مشیری،این شعرو دوستم حسنا آخر کتاب
ادبیاتم واسم نوشته،دیگه نمی دونم درسته یا اشتباه!!!

ادامه مطلب...

ارسال شده در توسط sana
   1   2      >